|
سه شنبه 17 خرداد 1390برچسب:, :: 20:48 :: نويسنده : پری دریایی
الو ... الو ... سلام فرشته ... خدا کار دارم ... خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ... بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟ مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ... بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ... نظرات شما عزیزان:
سلام،خسته نباشی پری دریایی.
میخواستم بگم خیلی ها هستن که خدارو فراموش کردن وشایدباخوندن مطالب شما جرقه ای توذهنشون زده بشه وبه یاد خالقشون بیفتن والبته خیلی هام هستن که باخدادوستن ومیتونن از مطالب شما استفاده کنن ودستیشون محکم تر بشه،پس به نظر من تو وبلاگای دیگه بچرخ وتبادل لینک کن واجازه بده بقیه هم مث من ازمطالبت استفاده کنن. مشتاقانه منتظر مطالب دیگه ای ازشما هستم ![]() ![]()
![]() |